آقا محمد صدراآقا محمد صدرا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمد صدرا جان

اللهم عدتی ان حزنت... 😍

یه روز قشنگ

با بابا رفتیم خونه عمو مصطفی! داره توی یه روستا یه خونه ویلایی با حال میسازه! بعداز ظهر همه رفتن بگردن ما موندیم توی حیاط ! تکون خوردن درختها با باد برام خیلی جالب بود! این چیه؟؟؟؟؟؟؟چرا داره تکون میخوره!!!! بذار پاشم برم ببینم!!!! دستت درد نکنه مامان کمکم کردی ! یعنی این چی میتونه باشه؟؟؟؟؟؟؟   ...
24 شهريور 1390

همه عکس خوشگلام

بیایین تماشا کنین!!!!!!!!! آمادگی برای ورود نی نی !   کوه سرخه ......تپه شهدا........ بیمارستان امام خمینی(ره) 7/12/89 یک ساعت بعد از تولد اولین روز تولد دسته گل بابا برای دسته گلش! شروع کنجکاوی از توی بیمارستان! اراک بیمارستان امام خمینی (ره ) کوی رضوی اول رفتیم امامزاده عبدالله و آمنه خاتون! اینجا بغل مامان جونی بابا هم کنارته ! شاید راضی نباشن!!!!! بالاخره اومدی خونه ! 3روزته و همچنان کنجکاوی! 4 روزته و ژست گرفتی تا همه ازت حساب ببرن! میریم خونه مامان جون برای مراسم هفتمت! توی سالن مراسمت! حمام ده روزگی! 28 ر...
20 شهريور 1390

امان از پشه !

دیروز بردمت حموم خیلی پسر خوبی بودی با اینکه از آب میترسی ولی خیلی خودت رو کنترل کردی که جیغ نزنی! بعداز ظهر رفتیم خونه عزیز از توی حیاط خونشون خیلی پشه میاد همش خواب که بودی پشه بند میذاشمت روت! شب اومدیم خونه اما حالا میبینم که تمام صورتت پر نقطه های قرمز و متورمه! برات توی خواب لوسیون زدم ولی میدونم که حداقل تا یک هفته جاش میمونه و عموها میگن :{چییییییی شده!؟؟؟؟؟؟؟؟ براش پماد بزن! گناه داره!} هنوز خوابی ! بابا هم قرار بوده 10 بیاد ولی هنوز نیومده!
16 شهريور 1390

یه روز از روزهامون

صبح خونه خاله آذر بودیم چون بابا دیشب شب کار بود و هیچ کس توی شهر نبود و همه رفته بودن ددر! صبح که بیدار شدی ساعت 9 بود شاد و خندان و چشم درشت! کلی برای عمو خندیدی تا بابا اومد دنبالمون ساعت 9:30 بود! اومدیم خونه خوابیدی ساعت 10:15بابا صبحانه خورد ومنم به کارهام رسیدم مهمون داشتیم! 10:45 بیدار شدی و 11 مهمونامون اومدن خاله خاطره از کرج اومده بود برات یه قطار خوشگل کادو آورده بود! اگرچه قطار داشتی ولی این یکی رنگش قشنگتره! اونها که رفتن دوباره با بابا خوابیدی تا من ناهار پختم! عشق بابا ماکارانی! بابا که رفت سرکار.......شروع کردی !گریه و نق نق ! همش میخوابیدی و نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشدی و گریه میکردی که چرا بیدار ش...
14 شهريور 1390

کاش اینجوری نمونی

الان ساعت 12و نیمه!بیداری و اومدی سراغ چراغ کیس کامپیوتر! اعصابم رو ریختی به همدیگه به خاطر عق زدن و بالا آوردن استامینوفن واکسنت و قطره آهنت! از طرف دیگه با خوردن شست پات و بدو بدو طرف سفره اومدنت یادم میره که ناراحتم از دستت! کاش لااقل فردا یه کم فرنی بخوری طلا! الان بغلمی و داری سعی میکنی صورتت خودت رو از توی آینه لمس کنی اما دستت که به صافی آیینه میخوره تعجب می کنی! از دیدن خودت تعجب کردی و داری با خودت می گی :کککککککککککییییی!گگگگگگگگگگههههههه! مات چشمهای عکس خودت شدی تو آینه کاش موبایلم کنارم بود!
11 شهريور 1390

واکسن زدی بالاخره

سلام فدای قد وبالات عزیزززززززززم! دیروز صبح با بابا رفتیم برای واکسن زدن ! هوا خیلی سرد شده بود و تو هم تی شرت تنت بود ! الحمدلله تا حالا که خبری از سرما خوردگی نیست! از در که رفتیم تو به همه میخندیدی تازه از خواب بیدار شده بودی و سرحال بودی! خوابوندمت روی تخت و اول قطره فلج اطفال خوردی! کاش میشد ازت عکس بگیرم قیافه ی عزیز مامانی خیلی چروک شد .بعد واکسن هپاتیت ب بهت زد روی پای راستت اول با تعجب به سرنگ نگاه کردی ولی وقتی خانمه برات زد جیغ بنفشی کشیدی! بعدش فوری ساکت شدی! برای زدن واکسن سه گانه که آماده ات کردم فهمیدی چیه و با دیدن سرنگ خانمه نزده شروع به گریه کردی! بابا اینقدر قربون صدقه ات رفت که همه نگاهش میکردن! برای ...
8 شهريور 1390

6 ماهگی

سلام عزیز دلم! فردا نوبت واکسن 6 ماهگیته! همش میترسم تب کنی و مثل واکسن دو ماهگی ات اذیت بشی! بهت استامینوفن دادم تا فردا کمتر درد بکشی! الان هم خواب راحتی رفتی! امشب مهمونی بودیم ظرف خربزه از دور به تو چشمک میزد که پنجه های دستت تا انتها توش فرو رفتن! داری غیر قابل کنترل میشی ها! خدا روشکر!!!!!!!! اینقدر بچه هست که نمیتونه توی 6 ماهگی تکون بخوره! الحمدلله اینها نشون میده تو سالمی ! دیگه برم بخوابم که فردا زودتر بیدار بشم و برای تو جون داشته باشم!
6 شهريور 1390

به روز شدم

سلام محمد صدرای گلم!!!!!!!!         25/5/90 حدودا 4 روزه که میتونی خودت رو به جلو پرت کنی و دستت رو به هرچی میخوای برسونی!       وقتی راه میری با اینکه هنوز چهار دست و پا نمیری و سینه خیز میری خیلی ذوقت رو میکنیم! بابا همش دستات  رو میگیره و راهت میبره و میگه : تاتی مارموش تا در خونه عموش! وقتی میخندی اینقدر دو نفری قربون صدقه ات میرییییییییییم! که حالمون بد میشه بابا میگه ببرش الان گازش میگیرم کافیه یک حرف جدید از دهنت بیرون بیاد ما ادات رو در میاریم و خودت ریسه میری! عاشق سیم شارژر و کابل و بطری آب معدنی، دوربین و پایه های...
25 مرداد 1390

عکسهای پسری!

  ٨٩/١٢/٧   شنبه 20 ربیع الاول      ساعت22:00 اینج ا من کوچولو ام و یک ساعتمه!   بیاین بقیه اش رو ببینین!     اینجا من تازه اومدم پیش مامانم! قرآن دستمه و از خدا برای ورود به این دنیای پر از رنگ و شلوغ کمک میخوام!   بالاخره رسیدم خونه ! بغل خاله عادله ام ها!خاله فائزه ازم عکس گرفته!   اینجا  هم یه ژست باحال گرفتم اگر چه چهار روزم بیشتر نیست!     همه  منتظر من  هستن! دارم میرم برای مراسم هفت روزگیم خونه مامان جون!       ببین چه ناز خ...
12 مرداد 1390

گوگله

داری زانوهات رو از روی زمین بلند میکنی و تاب تاب میخوری   خیلی خوشحالی از این که میتونی یک قدم چهار دست و پا بری! ...
9 مرداد 1390