آقا محمد صدراآقا محمد صدرا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمد صدرا جان

اللهم عدتی ان حزنت... 😍

مادر...

  مادر که باشی گاهی انقدر نخوابیدی که چشمانت هنگام شیر خوردن نوزادت روی  هم میرود و ناگاه چشم باز میکنی و میبینی فقط چند ثانیه ای گذشته و تو باز هم  از ترس خفه نشدن کودکت از خواب پریده ای... مادر که باشی گاهی آنقدر نرم میشوی که وقتی نیمه شب برای چندمین شب که  کودک 5 ماهه ات از خواب برمیخیزد و با چشمان بسته و خواب آلوده گریه که نه جیغ و  ناله میزند.کمی صبر میکی اما به ناگاه می شکنی و میباری پا به پای کودکت... مادر که باشی گاهی پاهایت برایت حکم دست هایت را دارند وقتی کودک گریانت در آغوش توست و لحظه ی نمیتوانی از او دست بکشی و کاری انجام بدهی  وسیله ای که لازم داری با دست پا بر میداری... ...
22 آذر 1391

عرفه

عید قربان مبارک  امروز 5/8/1391 ساعت 12و 30دقیقه نیمه شب     امروز دلیل بی خوابی های شبانه اش رو فهمیدم وروجکم دندونهای نیش پایینش جوونه زده  پس میشه 12تا دندون امروز بردمش دعای عرفه دمار از روزگارم درآورد  نذاشت  یه کلمه بفهمم از بس همش میگفت  دَر! یعنی بریم بیرون ! عزیز رو تنها گذاشتیم و اومدیم بیرون همش دنبال پسر بچه ها میدوید  و داداش داداش میکرد ! وروجکم سننتی خون شده چشماش رو میبنده و با صدای افتخاری یا شجریان دهنش رو باز میکنه و دستهاش رو تکون میده شیرین زبون شده دنبال آقا سوسکه میدوه و میگه :آسو !آسو ! بعد دمپای برمیداره و میره دنبال سوسکه باباش...
5 آبان 1391

عرفه

امروز دلیل بی خوابی های شبانه اش رو فهمیدم وروجکم دندونهای نیش پایینش جوونه زده  پس میشه 12تا دندون امروز بردمش دعای عرفه دمار از روزگارم درآورد  نذاشت  یه کلمه بفهمم از بس همش میگفت  دَر! یعنی بریم بیرون ! عزیز رو تنها گذاشتیم و اومدیم بیرون همش دنبال پسر بچه ها میدوید  و داداش داداش میکرد ! وروجکم سننتی خون شده چشماش رو میبنده و با صدای افتخاری یا شجریان دهنش رو باز میکنه و دستهاش رو تکون میده شیرین زبون شده دنبال آقا سوسکه میدوه و میگه :آسو !آسو ! بعد دمپای برمیداره و میره دنبال سوسکه باباش رو که میبینه دمپایی میده دستش و میگه بُکشش! این روزها تلفن رو میگیره دستش و با ژست خاصی تو...
5 آبان 1391

سفرنامه

سفرنامه مشهد مقدس 3/7/90 تا 9/7/90   سفرنامه مشهد مقدس 3/7/90 تا 9/7/90 اون روز وقتی رفتیم سوار قطار شدیم من تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی حوصله نداشتم! با دیدن پسر خاله هام که اومده بودند بدرقه ام یه کم شارژ شدم! همه اومده بودند پشت نرده های خط راه آهن تا آغاز اولین سفر طولانی منو از نزدیک ببینن! قطار که حرکت کرد شروع کردم به نق زدن آخه هم خواب زده شده بودم هم اینکه بغل دوست نداشتم نمیتونستم روی زمین شیطونی کنم! شاید هم گرمم بود! بابا تخت بالایی رو برام باز کرد تا برم روش و جام برای شیطنت بازتر باشه هوا که خنک شد لباسم رو مامان ...
11 مهر 1391

15ماهگی

روز ی ب و د پراز و ر و جک صبح بعد از خ و ردن صبحانه عازم درمانگاه شدیم ! قرار ب و د یه نی نی 15 ماهه بره برای قد و و زن  و لی یه نی نی 15 ماه و 20 روز ه داشت میرفت ! رفتیم در مانگاه من خیلی ح و صله نداشتم مید و نستم الان هم این و ر و جک مامانش ر و اذیت میکنه و لی نمیشه منتظر بابا ب و د چ و ن خیلی سرش شل و غه ! از و قتی خ و نه ر و ع و ض کرده ب و دیم پر و نده ات دستم ب و د با کالسکه رفتیم در مانگاه !  یه عالمه بچه ک و چیک ا و نجا ب و د بالای 20 تا بچه ن و بت گرفتم و نشستم آب خ و استی بردمت بیر و ن برات آب گرفتم و لی یه ری...
27 خرداد 1391