آقا محمد صدراآقا محمد صدرا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

محمد صدرا جان

اللهم عدتی ان حزنت... 😍

تولد یکسالگی قسمت اول

ما اومدیم با عکس های تولد !  شب تولد    ظهر تولد  قبل از رسیدن مهمانها! کیک آدم برفی !      میز عصرانه ناتمام !  پسرخاله امیر حسین !  محمد صدرا و مهمون کوچولوها... بفرمایین پفک!  جعبه دستمال بعد از انهدام !  راهرویی که قشنگ عکس گرفته نشده روی دیوار و جلوی در هم تزیین داشته ! در حاشیه تولد ! ما ما نی کمک نمیخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ب...
16 اسفند 1390

تولدت مبارک

میخواهم برایت ثبت کنم از یک سال بودن با تو عزیزترین ! میخواهم برایت ثبت کنم از یک سال بودن با تو عزیزترین ! از لحظه های شیرینی که ماندگار شدند  از لحظه های تلخی که برایمان خاطره شدند و یاد آوریشان لبخند برلبانمان مینشاند افسوس میخورم از ثانیه هایی که شاید بیشتر میتوانستم در ذهنم ثبت کنم و نشد !   محمد صدرای عزیزم!!!! یک سال پیش برایم یاد آور انتظار است..... انتظار دیدن کودکی که 9 ماه شبانه روز با خود حمل کردم  به او وابسته شده بودم و اکنون میخواستم او را در آغوش بگیرم  من قرار بود برای همیشه شاهد رشد و بالندگ...
7 اسفند 1390

عاشقتم عسل

    دیروز بردمت حموم ! بعد از 10 روز دیگه خودم هم دلم به حالت میسوخت ! این چند وقت به دلیل پاره ای از وقایع نتونسته بودم ببرمت حموم! بچه های خاله اعظم خونمون بودن رفتیم حموم و عسلم کلی بازی کرد! بیرون که اومد و لباس پوشید حسابی با بادکنک بازی کرد بازی که نه چون از بادکنک چندشش میشه چه خالی چه پر! شب رفتیم خونه عزیز برای شام و عسلک مامان چند ساعتی بود که نخوابیده بود یه کم بی قراری کرد و زودی اومدیم خونه ! ساعت 10 با بابایی دو تایی چه خواب عمیقی رفته بودند! دستم زیر سر عسلم بود و شیر خوردنش که تموم شد بوسه بارونش کردم ! خدایا شکرت! این نی نی ناز رو توی بغلم گذ...
2 اسفند 1390

عکس و خاطره!!!!

ومدم که ضمن گذاشتن عکسهای 11 ماهگیت چند تا خاطره هم از شیطنت هات بگم! چند روز پپیش گوشی موبایلم رو که شارژکمی داشت میخواستم به شارژبزنم! ولی هر چی گشتم کمتر پیدا کردم پشیمون شدم و قیدش رو زدم فرداش هرچی گشتم نبود! دوباره روز بعد که میگشتم به خونه عزیز هم زنگ زدم گفتن :موبایلت اینجا نیست! خیلی نگران شدم زیر همه مبلها رو گشتم گفتم شاید شما هلش داده باشی اون زیر! همه چی پیدا کردم الا گوشیم! شب که بابا از سرکار اومدو خواستیم بخوابیم ! گوشی بابا رو برداشتی کشوی دراور رو ب از کردی و گوشی رو گذاشتی توی کشو و بستی! باورم نمیشد وقتی نگاه کردم دیدم درست حدس زدم گوشی من هم همونجا بود! ...
29 بهمن 1390

دوستان خوبمون سلام !

دوستان خوبم از کیفیت بسیار پایین عکسها متاسفم ! این پست فقط جهت آپ کردنه !     ما اومدیم با عکسهای عسل!   بابایی روروئکم رو دستکار ی کردی دوباره !     بذار ببیبنم چه جوری درست میشه !     آخرین داد زدنها و مشت کوبیدنهای من توی خونه ای که توش روزهای اول زندگیم رو گذرونده بودم!         این هم یه حموم داغ !   عافیت باشه مروارید مامانی!     باز هم بازی با کشوی کمد!      ...
19 بهمن 1390

جیگر طلای مامانی 11 ماه شد!

خدای مهربا ن ت و را شکر که ک و دکی را د رآغ و شم نهادی تا با هر بار نگریستن به ا و ت و را سپاس گ و یم !   جیگرم ماهه شد !     خیلی و قته که نی و مدم مطالب جدید بذارم آخه عسلم دیگه برام و قت نمیذاره ! همش یا باید پای گاز باشم و غذا بپزم براش و بیام یک ساعت با قاشق ک و چ و ل و کم کم  غذا بذارم ت و ی دهنش ! یا این که برم دنبالش ببینم بلایی سر خ و دش نیاره یا چیزی نخ و ره که بم و نه ت و ی گل و ش! و قتی هم که بی خیالش میشم یعنی از راه د و ر نگاهش میکنم محکم میخ و ره زمین و تا چند دقیقه گریه میکنه! و قتی هم که خ و ابه س...
8 بهمن 1390